کد خبر: ۱۳۹۶۶
۰۵ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۱:۰۰
روایتی از تلاش اهالی منطقه ۳ و ۴ مشهد برای برچیدن بساط آشوب

روایتی از تلاش اهالی منطقه ۳ و ۴ مشهد برای برچیدن بساط آشوب

«مرگ را در دو‌قدمی‌ام می‌دیدم.» فقط چند‌ثانیه تعلل کافی بود برای اینکه رضا، به دست آشوبگران بیفتد و به جرم دفاع از میهن اسلامی، مثل دیگر رفقای بسیجی‌اش در گوشه‌وکنار کشور، به شکلی فجیع کشته شود.

آتش اغتشاشات که شعله‌ور شد، جای پرچم خوش‌رنگ کشورمان با آن اذکار مقدسش، تنها یکی‌دو روز در میدان فجر خالی ماند و همین زمان کوتاه برای اهالی منطقه ۳ و ۴، دیر و سخت گذشت. عادت کرده بودند به تماشای رقص آزادانه پرچم در آسمان منطقه که می‌شد آن را از خیابان‌های مختلف، تماشا کرد و به روز‌های روشن آینده، امیدوار ماند.

در آن شب و روز‌های پر‌التهاب با خبر‌های تلخی که از گوشه‌وکنار شهر و کشور به گوش می‌رسید، یک پرسش، در ذهن دوستداران پرچم، رژه می‌رفت؛ «چکار باید کرد؟» هر‌کس، بسته به توانایی‌هایش برای برافراشته‌شدن و بالا‌ماندن پرچم، راهی انتخاب کرد که ثمره‌اش، برچیده‌شدن بساط ناامنی‌ها و بازگشت آرامش و امنیت بود.

آنچه می‌خوانید، گوشه‌ای از تلاش‌هایی است که اهالی محله، روایت می‌کنند.

 

من زنده‌ام

«مرگ را در دو‌قدمی‌ام می‌دیدم.» فقط چند‌ثانیه تعلل کافی بود برای اینکه رضا، به دست آشوبگران بیفتد و به جرم دفاع از میهن اسلامی، مثل دیگر رفقای بسیجی‌اش در گوشه‌وکنار کشور، به شکلی فجیع کشته شود. او یکی از بسیجیان پیشکسوت ناحیه مالک اشتر است که با وجود گذر از پنجمین دهه عمر، وقتی فراخوان شرکت در آماده باش را دریافت کرد، برای ایستادن مقابل اغتشاشگر‌ها لحظه‌ای تردید به دل راه نداد.

می‌گوید: همسرم خبر حمله داعش‌وار اوباش به مردم عادی، نیرو‌های پلیس و بسیجی‌ها را شنیده بود. می‌ترسید و نمی‌گذاشت در فراخوان نیرو‌های بسیج، اعلام حضور کنم. به او گفتم من یک عمر نان و نمک این مملکت را خورده‌ام. حالا که وقت دفاع رسیده، نامردی است اگر میدان را خالی کنم و بنشینم توی خانه. کاسبم و خرج زندگی دارم؛ با‌این‌حال، همه شب‌هایی که چهارراه برق و بولوار دوم طبرسی شلوغ بود، مغازه‌ام در محله خیرآباد را تعطیل کردم و در میدان بودم.

او از انتخابی که داشت به بهای جانش تمام می‌شد، این‌طور تعریف می‌کند: با دست خالی جلو آشوبگر‌هایی ایستاده بودم که بعضی‌هایشان سلاح گرم داشتند و برخی، سلاح سرد. بقیه هم سنگ و آجر را به هر‌چه سر راهشان بود، پرتاب می‌کردند. داشتم جلو پیشروی آشوبگران را می‌گرفتم که بین جمعیتشان گرفتار شدم.

هم‌زمان سه تا سنگ به سمتم پرتاب شد که یکی به کمرم خورد و دوتای دیگر کنار پایم. تنها مانده بودم و باید برمی‌گشتم عقب. از چهارراه گاز تا یکی از پایگاه‌های بسیج محله رسالت، یک کیلومتر راه بود. با تمام سرعت می‌دویدم. نفسم به شماره افتاده بود. هر‌چه باشد، سن و سالی از من گذشته است.

رضا حتی در همان بحبوحه، بی‌خیال چشم‌های نگران همسرش نشد و سر قول و قرارشان ماند؛ اینکه لااقل ساعتی یک بار به تلفن همراه همسرش تک زنگ بزند و زنده‌بودنش را خبر بدهد. می‌گوید: هر‌وقت و هر‌جا که لازم باشد برای دفاع از کشورم حاضر و آماده‌ام.

 

آشپزی برای حافظان امنیت

خاتون در دل معرکه اغتشاش‌ها بود و بی‌نیاز از اینکه بخواهد خبر‌ها را از رسانه‌ها دنبال کند. او در شب‌های ناآرام بولوار پنجتن، سر و صدا‌هایی را می‌شنید که طنین آشوب در آن، بلندتر از اعتراض به مشکلات اقتصادی بود. برای این بانوی چهل‌وچهارساله، دست روی دست گذاشتن و تماشای تخریب خیابان‌های محله‌ای که مانند خانه‌اش آن را دوست داشت، ناممکن بود؛ «نشستم فکر کردم چه کاری از من ساخته است. ذهنم رفت سمت جنگ دوازده‌روزه و کار‌هایی که همراه خانم‌های محله انجام داده بودیم. تصمیم گرفتم همان تجربه‌ها را تکرار کنم.»

تهیه میان‌وعده‌ای سبک برای بسیجیانی که حافظ امنیت محله بودند و شب‌ها را با گشت‌های شبانه سپری می‌کردند، ایده خاتون بود که برای انجام آن نیاز به جور‌کردن هزینه‌هایش داشت؛ «حضوری و تلفنی دوستانم را خبر کردم. گفتم می‌خواهم آشپزی کنم برای بسیجی‌ها و هر‌کس هر‌چه توان دارد، همراهی کند. استقبال کردند؛ با مبلغ‌های در حد صد‌هزار‌تومان و بالاتر. دو سه تا از دختر‌های همسایه، خرید را تقبل کردند و چند تا از خانم‌ها هم آمدند خانه‌ام و با هم آشپزی را شروع کردیم.»

با دست خالی جلو آشوبگر‌هایی ایستاده بودم که بعضی‌هایشان سلاح گرم داشتند و برخی، سلاح سرد

حدود هفتاد‌ساندویچ با کمک خاتون و دوستانش، در عرض چهار‌ساعت آماده شد. می‌گوید برایش مهم نیست که کسی بداند او نقطه شروع این کار خیر بوده است؛ «من فقط می‌خواهم بسیجی‌هایی که جانشان را می‌گیرند کف دستشان و ساعت‌ها توی محله گشت می‌زنند تا امثال بچه‌های من، شب‌ها سرشان را آرام روی بالش بگذارند، بدانند که ما مردم از آشوبگر‌ها بیزاریم و قدردان زحمت نیرو‌های بسیج هستیم.»

 

به وقت روشنگری

«سردسته‌هایشان اگر شرافت داشتند، برای به‌خیابان‌کشاندن مردم، راست و دروغ را به هم نمی‌بافتند.» اینها را فاطمه می‌گوید. او از اهالی محله شهید‌قربانی است و برایش دنبال‌کردن خبر‌ها و تحلیل‌های روز، بخش جدایی‌ناپذیر از زندگی روزمره است؛ درست مثل رتق‌و‌فتق امور خانواده پنج‌نفره‌اش.

از مشکلات اقتصادی در و همسایه و اهالی محله، خبر دارد و می‌گوید: حرف‌های دشمن، ظاهری فریبنده داشت. در روز‌های اغتشاش، هیچ بعید نبود از محله ما هم کسانی باشند که باور کنند این حرف‌ها را و به امید رسیدن صدای اعتراضشان به گوش مسئولان، بیایند وسط خیابان.

فاطمه که قدمت فعالیتش در بسیج به حدود دو دهه می‌رسد، پنج‌سال است فرماندهی یکی از پایگاه‌های بسیج در ناحیه ۲ میثم را عهده‌دار است. او با اعتباری که در‌میان اهالی محله به دست آورده، درست در زمانی که آشوبگران، مشغول یارگیری در فضای مجازی و حقیقی بودند، اقدام به برگزاری جلسه‌ای کرد که با استقبال بانوان محله همراه شد؛ «خانم‌ها را جمع و برایشان صحبت کردم. از برنامه دشمن گفتم و اینکه نباید با آمدن به خیابان‌ها و همراهی در تخریب، در زمین دشمن بازی کرد. به سؤال‌هایشان جواب دادم و از آنها خواستم اگر جان و آینده فرزندانشان برایشان مهم است، این شب‌ها بیشتر از همیشه، مراقب رفت‌وآمد‌ها و بیرون‌ماندن‌هایشان باشند.»

از بازخورد‌های جلسه، راضی است و خوشحال از اینکه توانسته است قدمی کوچک برای روشن‌کردن فضایی بردارد که دشمن، تمام تلاش خود را برای غبارآلود‌کردن آن به کار بسته بود.

 

روایتی از تلاش اهالی منطقه ۳ و ۴ مشهد برای برچیدن بساط آشوب

 

تهدید‌های توخالی

همان ابتدای صبح، خبر را شنید. باور آنچه درباره اتفاقات دیشب می‌شنید، سخت بود، اما وقتی نگاهش به میله خالی در میدان فجر افتاد؛ ناچار شد بپذیرد روایت دوستان و همسایگانش از هتک حرمت به پرچم مقدس ایران را.

علی با بغض برایمان تعریف می‌کند حس و حالش از تماشای فیلم این اساعه ادب را؛ «خونم به جوش آمده بود. دنبال فرصتی بودم تا نفرتم از باعث و بانی این کار‌ها را نشان بدهم. بگویم که دستشان را خوانده‌ام و مطمئنم که این توهین‌ها ربطی به اعتراض‌های اقتصادی ندارد. ظهر که فهمیدم قرار است مردم تجمع کنند در میدان فجر، معطل نکردم.»

این شهروند محله فجر ادامه می‌دهد: قرار ساعت ۳ عصر بود. سریع آماده شدم و زن و بچه‌ام را هم همراه کردم. ماشینم شده بود تاکسی. از در و همسایه و دوست و آشنا هر‌کس می‌خواست بیاید و وسیله نداشت، سوار می‌کردم. چند بار رفتم میدان فجر و آمدم تا همه را رساندم به تجمع.

او اضافه می‌کند: از رسانه‌ها هم آمده بودند برای عکس‌برداری و مصاحبه با مردم. من هم چند جمله صحبت کردم و از اعتقادم به این پرچم گفتم. فیلمم که توی شبکه‌های اجتماعی پخش شد، تهدید‌ها هم شروع شد. از شماره‌های ناشناس پیام می‌فرستادند و فیلم صحبت‌هایم را برای خودم ارسال می‌کردند در‌حالی‌که دور سرم دایره قرمز کشیده بودند.

علی می‌گوید که می‌فهمد معنی رفتار کسانی را که خود را پشت این پیام‌ها پنهان کرده‌اند؛ «این پرچم، کفن من است و از تهدید‌های تو‌خالی دشمنان بزدل آن، هیچ ترسی ندارم»

 

میوه‌هایی که اهدا شد

از کسبه میدان‌بار نوغان است و معترض به گرانی‌هایی که افسار آن، همچنان گسیخته است، با‌این‌حال، رابطه‌اش با خاک وطن و نظام سیاسی حاکم را از جنس پدر و فرزند می‌داند و می‌گوید: با هم حساب‌وکتاب داشته باشیم، اما جنگ که نداریم. اینهایی که آشوب به پا کردند، حرفشان چیز دیگری بود و دغدغه اقتصاد نداشتند. بازار را به هم زدند و کاسبی ما را هم خراب کردند.

حسین که از قدیمی‌های صنف تره‌بار در محله دروی به شمار می‌رود، با همین استدلال‌ها، حاضر شد پای کار بیاید تا در حد توان، کمک کند به خاموش‌کردن آتش اغتشاش؛ «زمزمه تعطیل‌کردن کسب‌وکار را بین برخی هم‌صنفی‌هایم که شنیدم، محکم ایستادم جلویشان و گفتم: کار ما با معیشت روزانه مصرف‌کننده و کشاورز سر‌وکار دارد. باید کنار هم بمانیم و نگذاریم خللی در بازار ایجاد شود.»

تلاش او در ناآرامی‌های اخیر، به گفت‌و‌گو با کسبه خلاصه نمی‌شود؛ «با چند‌تن از هم‌صنفی‌های همراه و مَشتی‌ام که دل بزرگ و دست دهنده دارند، کمک‌هایمان را هم‌کاسه کردیم و در چند شب متوالی، به نیرو‌های تأمین امنیت تقدیم کردیم که خطر می‌کردند و در اوج اغتشاش‌ها دل به میدان می‌زدند.»

همراهی این کاسب قدیمی با حافظان امنیت، در محدوده کسب‌و کار خودش است و جزئیات آن را این‌طور برایمان بازگو می‌کند: چیز خاصی نبود. کمی میوه بود و سیب‌زمینی و پیاز برای اینکه بین شیفت‌هایشان، پذیرایی مختصری صورت بگیرد. دقیق نمی‌دانم. آخر، بنایمان به گزارش‌دادن به کسی یا جایی نبود. بنویسید حدود یک تن.

 

همکاری اطلاعاتی

قدمت سکونتت در یک محله که از چند‌سال بگذرد، آنجا را می‌شناسی، درست به اندازه خانه خودت. نه‌فقط کوچه‌پس‌کوچه‌ها، بلکه آدم‌هایش را. می‌دانی هر‌کدامشان چه‌جور افرادی هستند و چطور فکر می‌کنند. برای محمدجواد که بین اهالی محله التیمور به درست‌کاری و آداب معاشرتش شناخته می‌شود، رسیدن به این آگاهی، به زمان کمتری نیاز داشت.

او مثل همه ما، در شب‌های ناآرام منطقه، پیامک‌هایی را دریافت کرده بود که حکایت از اهمیت همکاری مردم برای شناسایی آشوبگران داشت؛ «شب اول ناآرامی‌های منطقه که می‌شد هفدهم دی، خبر رسید که حدود چهل نفر از اوباش، از انتهای بولوار پنجتن راه افتاده‌اند توی خیابان.

سر راهشان هر‌چه می‌دیدند تخریب می‌کردند، از تابلو‌های کوچه‌ها تا ایستگاه اتوبوس و ... مردم با غیرت محله التیمور و محلات اطراف، به هم خبر دادند و رفتند مقابلشان، با دست خالی. آن شب هر‌طور بود، آشوبگر‌ها را به عقب‌نشینی وادار کردند. در همین حین، با اینکه آشوبگر‌ها سر‌و‌صورتشان را پوشانده بودند، چند تن از سردسته‌هایشان را شناسایی کردیم.»

کاری که محمدجواد و رفقایش انجام دادند، پیشگیری از تخریب بیش‌از پیش محله در شب‌های پیش رو بود. ابتدا به گوش لیدر‌های محلی اغتشاشات رساندند که شناسایی شده‌اید و اگر به رفتارتان ادامه بدهید، بد خواهید دید. در گام بعد، نیرو‌های امنیتی را از خراب‌کاری این افراد و دار‌ودسته‌شان خبر دار کردند تا قانون، خود به حساب آنها که خساراتی به بار آورده‌اند، برسد.

 

* این گزارش یکشنبه ۵ بهمن‌ماه ۱۴۰۴ در شماره ۶۴۹ شهرآرامحله منطقه ۳ و ۴ چاپ شده است.

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44